آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

باران

چشم ها را باید شست ... جور دیگر باید دید ... چتر ها را باید بست ... زیر باران باید رفت ... فکر، خاطره را ... زیر باران باید برد ... با همه مردم شهر ... زیر باران باید رفت ... دوست را زیر باران باید دید ... عشق را زیر باران باید جست ... هر کجا هستم باشم ... آسمان مال من است ... حنجره فکر هوا عشق زمین "مال من است ... هر کجا هستم باشم ... آسمان مال من است ... حنجره فکر هوا عشق زمین "مال من است.. ...
16 آبان 1393

محرم امسال هم امد

عجب حس غریبی این روزا و تو محرم من دارم شدیدا دلم کربلا میخواد خیلی دوست دارم امسال انیتا راه بیفته و بتونم برم کربلا دوست داشتن اهل بیت شده مثل خون تو رگ های ما اما غم حسین غم دیگری است جنسش فرق میکنه حسمون بهش فرق میکنه ماییم و عشق به اهل بیت دیگه به همین میتونیم افتخار کنیم حتی اگه اعمالمون رفتارمون مسلمون واقعی نباشه بیشتر من سعی میکنم رو درک انیتا کار کنم چون درک انیتا خیلی خیلی پایینه و شهرام رو حرکت آنیتا کلاسهای ذهنی هم دو هفته ای هست میبریمش پیش خانم سلوکی که عاشقانه دوسش دارم واقعا ادمای فوق العاده ای هستن خانم سلوکی و اقای عنبرا انیتا یه روز...
13 آبان 1393

ما چهار نفر

با دوتا وروجک واقعا سخت شده اصلا نمیرسم وبلاگ رو آپ کنم 14 مهر اتریسا رو واکسن دوماهگیشو زدم  و چون میخواستیم 18 مهر راهی مشهد بشیم  یک روز زودتر این کارو کردم سخت بود بچه ام خیلی گریه میکرد شب هم تاصبح بیدار بودم مبادا تب کنه انیتا با اومدن اتریسا خیلی لجباز شده و کاملا متوجه اتریسا هست حال خودمون خیلی بهتر شده و یه شمع امید تو زندگیمون با اومدن اتریسا روشن شده و دوست داریم زودتر اتریسا 4ماهش بشه تا شیرین کاری هاش شروع بشه هر روز خودم رو بخاطر تصمیم به بچه دارشدنمون تحسین میکنم گرچه رسیدگی به جفتشون خیلی سخته ولی اینکه کسی تورا بابا و مامان صدا کنه برات بخن...
25 مهر 1393

آتریسا به دنیا وارد می شود

13 مرداد به سختی تونستم مطب دکتر مغازه رو پیدا کنم و ازش خواهش کنم سزارین رو خودش انجام بده دکتر بخاطر اینکه بندناف دور گردن جنین بود و ما حسابی نکران بودیم سونو بیوفیزیکال نوشت قرار شد چهارشنبه یعنی فرداش انجام بدم تا ساعت 8 سونوگرافی بیشتر نبود و شهرام ساعت 7:30 تازه رسید خونه خیلی ناراحت بودم با گریه شماره آژانس رو گرفتم و خدا خدا میکردم برسم شهرامم هرچقدر گفت بیام قبول نکردم چون خیلی ناراحت بودم از نوبنیاد تا ولیعصر بدون ترافیک 40 دقیقه میشه یک ساعتی طول کشید تا رسیدم چند نفری جلوم بودن رفتم تو کافی شاپ  نشستم حسابی بوی دود سیگار اونجا رو گرفته بود بعداز نیم ساعت دیدم سخته اونج...
22 شهريور 1393

آتلیه

دیروز روز اینجوری شروع کردیم ناهار خونه عزیز جونی (مامان بابایی ) و بعدازظهر عمه مونا زحمت کشیده بود وقت آتلیه گرفته بود بعد ناهار از مونا خواستم با هم بریم برای آنیتا یه سارافون بگیریم و بنده خدا اومد یه لباس خوشگل ،مامانی و یکی هم عمه برای تولد آنیتا گرفت چون نرسیده بود کادو بخره بعدم رفتیم سالن عمه تا یه خورده عمه به مامان برسه و ورم صورتش رو بپوشونه الان تو 37 هفته هستمو حسابی برای خودم مامان شدم دیگه باز زحمت ما گردن مونا بود با ما به آتلیه اومد و آنیتا رو گرفت ما عکس انداختیم اونجا برای اینکه آنیتا نگاه کنه کلی ادم دست میزدن شکلک درمی اوردن دلگیر میشدم اما از ته دل راضی بودم که اوردمش ...
9 مرداد 1393

افطاری اداره بابا شهرام

دیشب افطاری اداره بابا دعوت بودیم به سختی آماده شدم دوست نداشتم برم چون خیلی داغون بودم حال بلند شدن از روی زمین رو نداشتم بخاطر شهرام به سختی از زمین کنده شدم خواهرشوهرم هم قرار بود بیان خونمون که ازشون خواستیم بیان افطاری و با  هم رفتیم دیشب همه بچه ها بازی میکردن دایی چپول هم دعوت کرده بودن تو چشمای شهرام میخوندم چقدر دوست داشت آنیتا راه بره و بره بازی کنه اما ..... خوشحال بودم بخاطر اینکه شهرام با غرور آنیتا رو بغل کرده بود و همه همکاراش هم آنیتا رو ناز میکردن و باهاش حرف میزدن خوشحال بودم وقتی شهرام احساس سرشکستگی نمیکرد حس خوبی بود آنیتا رو بغل کردم ...
5 مرداد 1393

دلتنگ روزهای نیامده

دخترکم برگ گلم کاش بدونی مادر چقدر دلتنگ توست از الان حتی برای یک شبی که تو بیمارستان برای سزارین میروم دلتنگ بغل کردنت هست میفهمی از الان برای روزهایی که نیامده غصه ام شده چطور با بخیه ها تورو درآغوش بگیرم دخترکم میدونی مادر خسته است از ناامیدی بابا شهرام از چهره مایوسش از غم نبودنش از اینکه اصلا کمکم نمیکند و توقع کوچکترین حرفی هم ندارد این روزها بیشتر حس میکتم پشتم خالی است وقتی دست به زانو هایم میزنم تا بلند شوم فقط خدا کمکم میکند اینکه هنوزسرپا مانده ام خدا ست چه چیزی غیر از این میتواند باشد   من هم ناراحتم از اینکه تش...
5 مرداد 1393

شب های قدر هم گذشت ...

ا ین روزهای اخر بارداری هم داره طی میشه (امروز وارد 36 هفته شدم ) اما سخت با دردهایی که گهگاهی به سراغم میان با سنگینی با نخوابیدن های شبانه امروز رفتم بیمارستان چمران و برای سزارین با دکتر شهاب الدینی صحبت کردم گویا دکتر خیلی خوبی هست و تو بیمارستان های عرفان و لاله هم هست یه خورده خیالم راحت شد گفت برای 21 مرداد آماده سزارین باشم توی راه باخودم فکر میکردم که من تمام مشکلات رو دارم تحمل  میکنم تا حال آنیتا خوب بشه حال شهرام خوب بشه سخته دست تنها بودن و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات سخته من خیلی وقته به شهرام هم تکیه نمیکنم چرا که شدیدا شکننده شده و بیشت...
1 مرداد 1393

من و بیمارستان

شنبه هفته پیش از صبح درد داشتم باخودم فکر میکردم درده دیگه تو این ماه های اخر باید زیاد پیش بیاد اما عصر شنبه دیگه طاقت نداشتم از اداره تا محل کار شهرام رو رانندگی هم کردم اومدم دنبال شهرام از شدت درد نمیتونستم از ماشین پیاده شم به سختی جاب جا شدم و شهرام نشست پشت رول از پاسداران تا بیمارستان چمران راهی نبود اما اینگار همه ماشین ها اون روز عجله داشتن با ولیچر منو بردن اطاق زایمان اونجا هم نوارقلب و معاینه دکتر و ماما با هم پچ پچی کردن با خودم گفتم من که خوب میشم فقط یکم درد دارم دیگه دیدم دکتر گفت انقباض هات خیلی منظمه و سر بچه کاملا پشت سرویسکس هست تعجب کردم ...
22 تير 1393

حس قشنگ

قشنگ ترین حس اینه که بغلت کنم باتمام وجودم به خودم بچسبونمت ببوسمت نازت کنم و تو فقط تو بغلم اروم باشی و لبخند بزنی و مستقیم تو چشمام نگاه کنی قشنگ ترین حس اینه وقتی به بچه ات نگاه میکنی خوابه احساس کنی چقدر بزرگ شده و دلت آروم بشه قشنگ ترین حس اینه که وقتی تو آشپزخونه در حال آشپزی هستی در دونه ات بیاد بگه مامان ! من گشنمه کی غذا آماده میشه و................. چقدر حس های قشنگ برای مامانایی که بچه هاشون سالمن هست و برای ما نیست درسته من باردارم اما دوست دارم تمام این حس هارو اول با آنیتا تجربه میکردم. خدا در همین نزدیکی است اما چگونه نگاهمان میکند را متوجه نم...
11 تير 1393